راهنمایی بودیم...سر کلاس نمی دونم کی کی...
بعد فک کنم مهسا یه متن داد که بخونم...خیلی خوشم اومد!همه خوششون اومد!می گفتن واسه بیتاس...
چند وقت پیش تو بلاگ ۳۶۰ یکی از دوستام باز دیدمش...
به یاد بیتا و همه ی دوستای راهنمایی...
ye otaghi bashe garme garm,roshane roshan,to bashi man basham,kafe otagh sang bashe sange sefid,to mano baghal koni ke natarsam,ke sardam nashe ke nalarzam,injuri ke to tekie dadi be divar pahatam deraz kardi manam umadam neshestam jeloto behet tekie dadam.mohkam tu baghalet gerefti,2ta dasteto doram halghe kardi.behet migam cheshato mibandi?migi are.bad cheshato mibandi.behet migam baram ghese migi tu gusham?migi are.bad shuru mikoni arum arum tu gusham ghese goftan,ye alame ghesehaye tulanio boland ke hichvaght tamum nemishan...miduni?mikham rag bezanam,rage khodamo,moche daste chapamo,ye harekate sari ye zarbeye amigh.baladi ke...vali to ke nemiduni mikham ragamo bezanam.to cheshato basti nemiduni man tigh az tu jibam dar miaram,nemibini ke sari miboram,nemibini khun favare mizane ru sangaye sefid,nemibini dastam misuze labamo gaz migiram ke nagam akh ke cheshato baz nakonio mano nabini.to dari ghese migi.dastamo mizaram ru zanum,khun miad az dastam mirize ru zanumo az zanum mirize ru sanga.heyf ke chashat bastasto nemituni bebini.to baghalam kardi mibini ke sard shodam,mohkam tar baghalam mikoni ke garm besham,mibini namonazam nafas mikesham,tu delet migi akhey 2bare nafasesh gereft.mibini harchi mohkamtar baghalm mikoni sardtar misham,hes mikoni dige nafas nemikesham,cheshato baz mikoni mibini man mordam.miduni?man mitarsidam khodamo bokosham,az sard shodan,az tanhaii mordan,az khun didan.baghalam kardi dige natarsidam.mordan khub bud.arum arum gerye nakon dige man nistam cheshato boos konam begam khoshgel shodia!to hamun vasate geryehat bekhandi.gerye nakon khob?...delam mishkane...dele ruh nazoke...nashkunesh khob...?
دلتنگتونم!
یادمه آخر سال تحصیلی سوم بود که به پاری یه چند تا شعر دادم...
اون موقع فقط دادم که داده باشم...ولی الان با تک تک سلول هام حسش می کنم ...می فهمی؟
بهش توجه کن...حسش کن...ولی سعی کن قبل از تجربه حسش کنی...وگرنه ...
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابر های تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف ! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
به خدا بیشتر از اینا حرف دارم...
فعلا تا اینجاشو دریاب...
.
.
.
آخ جوووووون...
به روز شد!
آپ کردم به قول یارو گفتنی...
بسه دیگه!ندارم حرفی...
لعنت بر شیطون!!!
کجا رفت این پسته؟
کوش آخه؟؟؟
اوا...
اینجا هم که نیس...
اون جا چی؟...
نچ...اونجا هم نبود...
کیانا می دونه من یه عالم توش نوشته بودم...
یه عالم هم نه...ولی...
در هر حال توش عذریده بودم به خاطر این که پست قبلی ( لزوما نباید سوخت...می دونی که؟ ) کمی(کمی بیشتر از کمی...) زیاد شده...
نمی دونم چرا رفت...پرید یه هو...۲ تا نظر هم داشتااا...
جهنم و ضرر...
خلاصه گفتم که من یا نمی نویسم یا وقتی هم می نویسم یکی باید بیاد جمعم کنه!...زیاد می شه خو... در هر حال مرا ببخشید...
خدایی چرا پرید؟؟؟
به قول عزیزان: ها؟ ها؟ ها؟
ـ چی؟؟؟
ـ همین که شنیدی!دارم باهات حرف می زنماا...آدم باش دیگه!ادب هم خوب چیزیه!
ـ آره خوب چیزیه...تو هم اینو می دونی دیگه؟
ـ لازم نیس تیکه بندازی.خودم همه چیو می دونم!واسه همین ازت عذر...
ـ خواستی؟
ـ چیو؟
ـ عذرو...
ـ می خواستم راجع بهش حرف بزنم که یهو پاشدی و واسه من هی...
ـ ولی تو نخواستی عذر خواهی کنی!انکار نکن...
ـ آخرین بارت باشه می پری وسط حرفم...
ـ آخه لازم نیس به بقیه ش گوش بدم...
ـ اینقدر بی ارزشه واست؟
ـ منظورم این نبود...
ـ ...
ـ آخه می دونم چی می خوای بگی!
ـ جداً ؟
ـ اوهوم...
ـ هوم...
ـ خوب بخواه!
ـ ها؟
ـ بخواه...ازم بخواه!
ـ چیو؟؟
ـ عذرو...
ـ اِ...لوس...
ـ ...
ـ بشین بینم ! این مُدجدیده که پا می شی یه هو ؟
ـ تو هم عشق مُد...
ـ آهاا...می خوای به زور عاشقت شم؟ها ها ...
ـ به زور؟
ـ ظاهراً...
- از کدوم ظاهر به این نتیجه رسیدی؟
ـ از همه ظواهر و شواهد...
ـ مثلا...؟
ـ گیر نده دیگه ... بیشین...
ـ مثلا...؟
ـ مثلا همین که چون می دونی من عاشق مُدم...اوم...اصلا مثلا چشات...
ـ چشام ؟
ـ چشات...
ـ آهان... بعد از چی چشام؟
ـ آخه حتی نگاهت هم مثل نگاه عاشق به معشوقه دیگه...
ـ اِ...؟شاید! ولی اینو بذار واسه بعد! ولی قرار نبود یه مثال نا مربوط بزنی!
ـ چیش نا مریوط بود؟
ـ همه چیش! تو می گی من عاشقتم و مثلا به خاطر چشام و نگام لو می رم....
ـ خوب؟...
ـ ولی تو گفتی من به زور می خوام عاشقت کنم!این چه به اون؟
ـ راست می گی...
ـ به جای خندیدن خرابکاریتو درس کن...
ـ به جای باز جویی بشین تا دو کلام با هم حرف بزنیم...
ـ باشه... اینم بمونه...
ـ خوب ؟ بگو اون شب چت شد؟الکی چرا جنون گرفتت؟
ـ جنون؟
ـ ...
ـ جنون...مجنون...
ـ خوب!؟
ـ به جمالت!
ـ داری عصبیم می کنی!
ـ پا میشما...
ـ وا...تهدید می کنی؟خوب پاشو برو اصلا...
ـ نچ...از مُد افتاده...
ـ باشه... بگو حالا...
ـ گفته بودم که...آدما کجا و...
ـ فرشته ها کجا؟...ها؟چندمین باره که اینو می گی؟۲۰ بار شده جدا؟ولی من ۴۰ بار به بالا به تو گفتم یعنی چی؟ و تو ۶۰ بار به بالا منو پی چوندی...
ـ جه جالب...بعدش چی!؟
ـ لووس...
ـ چرا وقتی عصبانی می شی دماغت گنده تر می شه؟
ـ به خاطر اینکه تو وقتی ... اه... ولم کن...اصلا پاشو برو...
ـ ...
ـ برو دیگه...
ـ ...
ـ ایش...که چی اینطوری نیگا می کنی...؟
ـ ...
ـ ...
ـ ...
ـ آخ...چشام سوخت...یه ربع شده ...نه؟
ـ دلم سوخت...
ـ ...؟...؟...
ـ چشات سوخت؟
ـ چی؟...آره خو...چی می گی تو؟
ـ ...
ـ هوم؟
ـ ...
ـ وای شروع نکن تورو خدا...حرف بزن...
ـ آخ...خدا جون...
ـ چته؟
ـ نفهمیدی؟
ـ چیو ؟
ـ اینکه یا من دلم باید بسوزه و یا تو چشات...
ـ خوب ؟
ـ یعنی از این دو حالت خارج نیس...
ـوا...ولی الان هم چشم من سوخت و هم دل تو...
ـ نه...
ـ خودت گفتی...بعد اینکه من گفتم که چشام...
ـ من بعدش دلم سوخت...
ـ ای خدا...حالا گه چی اصلا؟
ـ ...
ـ اه...
ـ بابا ...
ـ ببین...
ـ ...
ـ ببین...
ـ دارم می بینم ...
ـ نه یعنی...
ـ حرفتو بزن...
ـ ببخشید...
ـ بخشیدم...
ـ جدا ... ؟
ـ اوهوم...
ـ مرسی ...
ـ جبران کن...
ـ حتما...
ـ بکن دیگه...
ـ باشه حالا... وا...منت می ذاره...
ـ آره می ذارم...بدو جبران کن...
ـ چی کار کنم؟
ـ اولا این که داد نزن...
ـ دوما؟
ـ عاشقم شو ... به زور...
ـمرسی...
ـ ...؟...؟...
ـ ...
ـ چرا تشکر کردی؟
ـ چون که خوبی...
ـ یعنی چی؟
ـ مرسی که کمکم کردی که ...که ... نیازی به مثال نداری دیگه؟
ـ از اول هم می خواستم مثال نزنی...
- ...
ـ آخ...
ـ چی شد؟
ـ دلم سوخته...
ـ واسه چی آخه؟
ـ همونیو کردی که من می خوام؟
ـ ...
ـ چت شد ؟
ـ هیچی...یک کم چشام می سوزه...
ـ جدا ؟ چرا؟
ـ ولی ... نمی دونم....مطمئنی نتیجه گیریت اشتاه نیس؟
ـ کدوم ؟
ـ اینکه اگه دل تو بسو...
ـ آره...
ـ من چشام می سوزه...گریه می خواد!!!نمی دونم...
ـ گریه چرا؟
ـ چون شاید ... ببین من کاریو که تو ازم می خوای رو ... نه...نمی تونم...
ـ چرا؟
ـ حسم به تو به زور که ...
ـ واسه همینه که دیگه دلم نمی سوزه...
ـ هه...می بینی؟
ـ ...
ـ منم دیگه چشام نمی سوزه...
ـ اشک رفیق خیلی هاس...
ـ ولی شاید من رفاقتم بیشتر باشه نسبت به خودش...
ـ آره...تو کجا و آدما کجا...
از یه طرف غم دیگرون و از طرف دیگه ...
نمی دونم والا ، از غمه یا بی غمی...فک کنم هر دو...
حرص داره که ندونی تو این تابستونی که داره می گذره ، چی کار کنی که ثانیه های بی رحمت که تخت گاز می رن و کاری به کارت ندارن ، بشن خاطره ، نه حسرت ؟
می دونی اگه ندونی که چرا واسه گذشتن و سپری شدن بهتر لحظه هایی که دوست نداری اصلا بگذره، تر جیح می دی تا سا عت ۱۲ بخوابی، چی می شه؟هیچی! اعصابت مث من می ریزه به هم و دست به دامن بد بوی گل گاوزبون می شی!
شاید بشه عوض شد!
ولی حالش نیس!
می دونی عوض شدن تو این دنیا همون تحوله...اصلا سنگینی کلمه تحول خودش آدم رو کسل تر می کنه...
آری!عوض شدن بر دو نوع است(البته با وضع کنونی و به نظر من):
۱.متحول شدن که " اووو... " کی می ره این همه راهو!بشین سر جات که همین خواب تا ساعت ۱۲ زهی به از پیمودن راه بس دشوار سرزمین ابدیت است!اصلا پیمودن این راه تو خون ما نیست!بلکه همون تو کتابا یه تکون چند ثانیه ای از این نظر که " پاشو...!...تو هم می تونی!..." بده، وگرنه...چرا خودمون گول بزنیم؟آخه من و تو آدم صعودیم؟بهتر دل خوشکنکامون هم یک کم منطقی باشه دیگه...
و بالاخره ۲.عوضی شدن...ببین، به تعریف من، هر آدم روی یه نقطه س(که این سری جدا تعریف نشده س!!!) عوض شدن یا همون تغییر کردن هم جلو یا عقب رفتن نسبت به اون نقطه س!جلو رفتن همون مورد ۱هس که کوچیکش به نظر نمیاد و بزرگش هم تو خون ما نیست!پس بی خیل جلو رفتن از نقطه...
و اما عقب رفتن ! یعنی پسرفت...اینجا معنی عوض شدن می شه عوضی شدن یعنی نقطه تو بچسب تا عوضی نشی عزیز من!هوم؟
مشکل اینجا یکی دو تا نیس!
گزینه ی ۱ انتخابی یا بهتر بگم اراده ایه که کمتر کسی با وجود گزینه ی ۲ حتی به فکرش هم برسه که گزینه ی ۱ ای هم هس!
گزینه ی ۲ شانسی یا بهترتر بگم سرنوشتیه!
ما که فعلا و البته ظاهرا رو نقطه مون هستیم و همین نقطهه یه مشکله واسه خودش و از غم و بی غمیش می نالیم، باید نگرون سرنوشت و تقدیرمون هم باشیم که نکنه حتی در راه عوض نشدن عوضی شیم!!
خوب حالا می گی چی کار کنم؟به جای گل گاو زبون لنگه کفش بجو ام...؟؟؟
"وای...چه اعصابی...یعنی من گل گاو زبون رو هم می جوام؟!!!"![]()
چشمك مي زد و زير لب يه چيزايي مي گفت...
وقتي از كنارش رد مي شدم ، فهميدم handsfree تو گوشش نيس ، مطمئن شدم...
«خدا آخر و عاقبت مارو به خير كنه»
صداي شديد بوق...
- هو مگه کوری...؟
سكته كردم!نگاش كردم و رفتم !ولي صداشو مي شنيدم...
- اين كمبود شوهر چه بلا ها كه سر آدم نمياره...
حرصم گرفته بود...چه حرفا...
رسيدم اون دست خيابون...
دو تا پسر با مو هاي سر به فلك كشيده رو ديدم كه مثلا داشتن راه مي رفتن با هم...
« قر مي ده...»
با هم حرف مي زدن ؛ پيش گوش من...
- مي گم سعيد ،...
- نگووو...
- آره؟
- آااره...
« بر پدر اين تورّم لعنت »
- با حاله؟
- آااره...
- سر حاله؟
- آااره...
- پس ماله؟
- آااااااره...
« عوضي...»
احساس كردم همه ي عضلات صورتم منقبض شده ...
اين ديگه سعيد يا رفيق درازش نبود...پليس...
«واي...گشت ارشاده...»
ولي من بلند ترين مانتوم رو پوشيده بودم!حجابم هم بد نبود...
«فرار؟»
قبلا تجربه فرار داشتم كه تلخ بود...
«بي خيل بابا...بالاتر از سياهي كه رنگي نيس...»
فك كنم اون موقع همه ي عضلات صورتم وسط صورتم بود...
- خانوم؟
- ب...بله؟
- شما دو تا ، بله ؛ با شما هم هستم !
«به به...مشكل شد دو تا...»
- خانوم اینا مزاحمتونن...؟!
جا خوردم...
«بهترين سؤال دنيا...»
به جاي من اونا جواب دادن! يه چيزايي تو اين مايه ها : " نه جناب به خدا...اين حرفا چيه؟...ما؟عجبا..."
- هیس!بفرمایین خانوم!
دوباره شروع كردن...
دلم سوخت واسشون!
- بس کن سعید!
ساكت شدن!كار من و نگاه اونا خيلي مرموز بود.
ابروهاي پليسه بالا رفت.احساس كردم اونا رسما لال شدن !جا خوردن...
- كه اينطور؟!!!
« عجب حماقتي كردمااا...»
- ا...بله!با هم دعوا كرديم ، اومد بودن منت كشي...
يكي از اون دو تا بلند خنديد.
« درد...بيا و خوبي كن!»
همون آقاي خوش خنده گفت:"منت كشي ؟ نزن اين حرفو آبجي!تو خون ما نيست اين كارا"
« اي خاك بر سر ضايعت ! با اين موهات آبجي رو خوب اومدي!»
- آخه سركار به من مي گه ، مي گه ، مي گه نبايد شال بذارم و مو هامواينجوري بندازم بيرون...
بعد سعيد شالمو آورد جلو، بعد دو طرف شالمو كشيد تا محكم شه و گفت : " آها ! حالا شد!"
پليسه گفت : " اون يكي چي مي گه ؟ "
« ها ؟ »
- بله؟
- اين يكي با شالت مشكل داره ، اون يكي چي ؟
- اون يكي ؟ اون كلا با من مشكل داره ، كلا با ، با حجابم و مانتوم و اينا...
- پس بايد شما رو بگيريم...
سعيده بازومو گرفت و كشيد به پشتش!
- مگر از رو نش من رد شين!چرا؟لباسش خوبه كه...
« مرض ...ضايع! »
-ا...داداش ! بابا اون ور خيابونه!من رفتم!خداحافظ سركار!ول كن بازو رو...
- وايسا آبجي مي رسونمت!
- وا...بابا هلك و هلك اومده دنبالم...
بازومو از تو دستش كشيدم بيرون...
پليس به طرز خيلي ترسناكي نيگا مي كرد!
« معلومه مي فهمه...خر كه نيس! »
- خداحافظ!
- آبجي بپّا...
- شالو بكش جلو...اه...
«خفشون كنمااا...»
رسيدم اون ور خيابون سريع تاكسي گرفتم رفتم خونه!
بابا من فقط مي خواستم چيپس و پفك بخرم مشغول شم...از اون موقع كه رفتم بيرون بلاهاي عالم ريخت رو سرم...تقصير اين جوونا هم نيس كه عقده اي شدنا ، اگه نشن غير طبيعيه...
« خدا آخر و عاقبت مارو به خير كنه...»
![]()
تا كي بايد اين اجبارو تحمل كنم؟
تا كي بايد به اجبار ننگ فساد رو دوشم باشه و هر بار خودم به اجبار سنگين ترش كنم؟
تا كي بايد به اجبار خودمو واسه چند تا نارفيق تباه كنم و دو روز نگذشته از همونا ضربه بخورم و به اجبار حتي دم نزنم و يه ذره از درونمو،اينكه : " هي ، من ديشب به خاطر تو دوباره مردم! " رو به هيچكس نگم ؟
تا كي به خاطر مهربوني ناگهاني همون نارفيقا گيج بشم كه : " من بايد خوشحال باشم يا ناراحت؟خوشحال باشم چون مثلا رفيق دارم يا ناراحت واسه اينكه نكنه فهميده كه من واسش خودمو فروختم و بعد واي ؛ ديگه قراره كيو از دست بدم! ؟"
خدايا ، يه بار هم شده به من جواب بده!تا كي بايد از كسايي كه حرفشون هميشه درست بوده بشنوم :" هي ، فلاني!تو بدبخت ترين دختر دنيايي !"
مي شه يكي تو اين بازار شوم بهم بگه من به خاطر كدوم گناه از كسي كه بيشتر ازهر كسي مي شناستم بشنوم كه به پاكيم شك داره؟
من تو اين چند سال مثلا زندگي حق يا نا حق تو سر كي زدم ؛ كيو خوار كردم كه بايد به اجبار خوار شم و تو سري بخورم ؟
مي شه يكي جواب منو بده؟به خدا فقط يه كلامه!بگين...
تا كي بايد وقتي از تو داغونم و نياز دارم به تنهايي جسمي ؛ دور و برمو پر كنم تا از شر تنهايي و بلاهاي آدماش خلاص شم؟
تازه همه بیان بگن خطر داره ، نکن این کارو و ازم قول بگیرن که دیگه نرم بیرون، که تنهاییم رو با چت پر نكنم!تا كي بايد به اجبار بگم باشه؟!
تا كي فقط تو خواب گريه كنم؟
تا كي وقتي واسه اينكه ببينم كسي كه به خاطرش روحمو كشتم سر حال و سالمه يا نه بهش زنگ بزنم و چون دليل كارم واسش به اجبار فقط احوال پرسيه ديوونه شناخته شم؟...
يعني بايد تا آخر عمر عذاب وجدان از دست دادن يكي به خاطر اينكه ديگران به اجبار نبايد مي دونستن كه هست و هستيمو برده و يكي بي اينكه من بگم فهميده ، باهام باشه و آزارم بده؟تا كي؟تا آخر عمر؟
تا كي وقتي بهترين دوستم ازم مي خوادكه دفترخاطراتمو بهش بدم و من نتونم ، اين فكر كه چرا بايد اينقدر همه زندگيمو تو خودم زندوني كنم و به اجبار مخفيانه مثلا زنده بمونم از درون مثه ضربه هايي كه خوردم آزارم مي ده؟ا
هي آقا ، بله شما ؛اوهوم ، خودتون!احساس مي كنم كه نگاهت پاكه ؛پس چرا اوناي ديگه مثه تو نيستن؟
اي عوضي...
البته شايد تو هم به اجبار عوضي باشي!
تا كي بايد وقتي از دوستم مي شنوم كه" نرو بيرون! بلايي سرت مياد كه خودت هم نمي دوني!" ؛ از درون هم بخندم و هم زار بزنم!؟آخه نمي دونم كه اون به اجبار نمي دونه بلا در برابر سرنوشت من مثه خنده ي از ته دل تو زندگيمه ؛ كمه ،خيلي كم ،واسه همين خنده م مي گيره و از اون ور واسه اينكه من واسه گريز مي رم به سرزمين نا امن ؛ از سرزمين نا امن تر مي خوام از گريه اي كه حتي حسرت اون هم رو دلم مونده بميرم!؟
تا كي بايد به خاطر گوش دادن به درداي همه (همه!رسما همه) به معناي واقعي " خوشي زده زير دلش" پي ببرم؟
خدايا تا كي نمي تونم به خاطر تجربه هاي تلخم مرز بين عشق و نفرت هم تشخيص بدم؟
خدايا كي مي تونم سرم و بذارم و آروم بخوابم ؟آروم آروم!مثه بچگيام!
خدا جون كي اين بازي تموم مي شه؟تو مي دوني ، مگه نه ؟
خدا مي شه دستمو بگيري!ايناهاش ،اينجام ، همونيم كه خورد شدم...
خدا جون هر وقت اومدي پيشم بهم بگو كه خودت هم با اين نظر موافقي يا نه؟:::
زندگي زيبا نيست
زندگي اجبار است
موافقي!مطمئنم...
